پری کوچکی در تنهایی که برای خود ساخته بود نشسته بود و به آدمیان نگاه میکرد
آدمیان حسود آمدند و
به دروغ دل پری کوچک رویا ها را دزدیدند
با حرفهایی شیرین پری کوچک را به خوابی غریب بردند
وقتی پری کوچک در برهوت حرفهای آن آدم صفتان گم شده بود
بالهای کوچکش را بستند و او را به سیاه چال بدی ها بردند تا آزارش کنند
پری کوچک با قلب مهربانش با دردی که در باله هایش حس میکرد از خواب بیدار شد
او باور نمی کرد که آدمها نیز دروغ می گویند............
ناگهان صدای تند بادی در سیاه چال پیچید. پری کوچک دید که خواب نمی بیند
پری کوچک باور نمی کرد که این آدمها با دل کوچکش اینچنین با زی کرده باشن
دل کوچکش که از جنس پاکی ها بود.............. شکست
صدای شکسته شدن این دل کوچک ..خواب تمام آدم صفتان را آشفته کرد
همه به طرف سیاه چال آمدند..........
اما پری کوچک آنجا نبود ... و آن سیاه چال بر سر آن ادم صفتان خراب شد
دیگر کسی از پری کوچک هیچ نشانی ندید
آری او رفته بود...
رفته بود تا تنها بماند و در تنهایش پاکی ها را حس کند
او تنهایش را دوست میداشت
او با مروارید چشمان آبی اش گناه این آدم صفتان را از دلش شست
تا دیگر در دلش حتی یادی از آنها نکند و
برای همیشه تنها بماند
آری تنها...............عشق
+ نوشته شده توسطحسن در ساعت
03:02am
نظرات 7
با عرض سلام خدمت شما دوستان عزيز و بازديدکنندگان محترم . امیدوارم طاعات
و عباداتتون قبول باشه و فرارسیدن عید سعید فطر را به همه شما
عزیزان مسلمان تبریک عرض مینماییم.

+ نوشته شده توسط حسن در ساعت
11:58am
نظرات 5
گل خشکیده ای پیدا کردم در میان نامه ها
فقط اونو نگه می دارم
آنرا هم برای من زیاد نبین
زیباترین عشقها را سالها تجربه کرده بودیم
تمام آهنگ های غمگین تو بیاد من می اید
فراموش نکن دنیا فانی است
خدایی که جان داده دوباره اونو میگیره
من چگونه میتونم تو را فراموش کنم
تا وقتی که جان از بدنم خارج نشده
شکسته پر و بالم نه جا دارم نه وطن
به غربت افتاده راه من
مثل پرنده های بی اشیانه
ای عزیزسرو قامتم به خاطر تو
تحمل میکنم این سرنوشت را
اگر نوشته خدا این است
خاک سیاه هم کافی ا ست برای من
+ نوشته شده توسط حسن در ساعت
03:02am
نظرات 6
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روی زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بی سبب از پاييز ، جای ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی
بیسبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسيديم
خواندنیها كم نيست ،من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را
در معبر باد ،بادهانی بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،اما در ميدانها
اينك اندازةمان میخوانيم
ما به اندازةما میگوييم ،ما به اندازةما میروييم
من و تو كم نه كه بايد شب ب’رحم وگل مريم وبيداری شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه میبايد ،با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه ةما م شده
با هم باشيم
گفتنيها كم نيست

+ نوشته شده توسط حسن در ساعت
04:20am
نظرات 6
تو مرا خـار بيابـان كـرده ای
مـن بودم دشتی كويرم كرده ای
توزدی تيشه به اون ريشة مـن
تو درخت عشق و بيبار كرده ای
من ندارم ديگـه عشقی ودلـی
گل های عشقم و پرپر كرده ای
من ديگه چشم و نگاهی ندارم
تو يه چشم عاشق وكوركرده ای
من نمی گويم ديگه مال منـی
چون بودم آدم وخـارم كرده ای
من نميگويم ديگه دوست منی
دوستی بـا كس ديگه كرده ای
من ديگه شوری وعشقی ندارم
دفتر عشق و تـو پـاره كرده ای
من بودم لبريزازعشق ومحبت
اماآه كاسة عشقـم و خـالی كرده ای
تـو كجـائی من تورا نمی بينم
هركجارفته ای توخوب كرده ای
+ نوشته شده توسط حسن در ساعت
06:08am
نظرات 2
پشت این پنجره یک همزاد است که مرا می بیند
و به تنهائی من میگرید
غم سنگین دلم را به او
همه شب میگویم
او چون یک سنگ صبور
قصهء غصه من می شنود
پشت این پنجره یک همزاد است
که مرا می بیند و غریبانه غزلهایم را
از پس پنجره تلخ سکوت
بارها ، می شنود و به تنهائی من میگرید
من به این پنجره عادت دارم
آه این پنجره یک آئینه است
که به تنهائی من میگرید
و مرا روزنه ای سوی تو نیست
+ نوشته شده توسط حسن در ساعت
04:58am
نظرات 9